شبی كه همسرم از من خواست كه با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم...
پس از سالها زندگی مشترك، همسرم از من خواست كه با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت كه مرا دوست دارد، ولی مطمئن است كه این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.
زن دیگری كه همسرم از من میخواست كه با او بیرون بروم ....


تو گرانمایه ترین تصویری . "من " اگر قاب تو باشد کافیست….
********************************
اسیر فصل خزان گردد عمر آنکه دمى اسیر اشک کند چشم مهربان تو را
********************************
در انتهای نگاهت کلبه میسازم تا مبادا بگویی از دل برود هر آنکه از دیده برفت.
********************************
.
.
.


زخم زندگی من توئی !
همه به زخمشون دستمال میبندن اما من به زخمم دل بستم !
یک شب از دفتر عمرم صفحاتی خواندم ، چون به نام تو رسیدم لحظاتب ماندم
همه دفتر عمرم ورقی بیش نبود ، همه تکرار تمنای تو بود . . .
اول از روی ادب ای گل خوشبو سلام
دوم از روی محبت به تو دارم پیام
بی تو ای دوست گذر از جهان زندان من است
تا تو هستی در برم زندان گلستان من است
با هر که حرف دوستی اظهار میکنم / خوابیده دشمنیست که بیدار میکنم . . .
اس ام اس عاشقانه مخصوص ولنتاین
میخوام بگم که خیلی بیستی / اهل دلی مثل بقیه نیستی !
.
.


قرارمان باران بود
![]() |
ساعت دلدادگی
کنار عشق
یادت هست ؟!
من آمدم
باران هم
و رنگین کمان
برای عشق
تمام قطره ها را
در انتظارت قدم زدم
و خیابان را
تا تمام شهر
به جستجوی تو بردم
تو امّا نیامدی
نمی دانم اشک بود یا باران ؟چیزی بر گونه ام سر می خورد و روی کفش ها یم می چکید که می گفت:تو در خواب من
جا مانده ای ...و من ...چشم هایم رابه ملاقات آورده بودم !
همیشه ...این گونه از رؤیای توتنها به خانه بر می گردم!


وقتی قدم به کاشانه قلبم نهادی ، ويرانه اين قلب شکسته را اميدی تازه بخشيدی
![]() |
وقتی طنين صدايت کاشانه قلبم را پر کرد، روزگار خاکستری و شب های تاريک و
خموش زندگی و لحظه های تلخ عمرم را از ياد بردم.
وقتی چشمانت را که به وسعت دريا بود و به پاکی و زلالی آب بود به من دوختی
و لبهای زيبايت برايم سخن گفت ، زندگی ام رنگ تازه ای به خود گرفت
و تازه توانستم اميد را به گونه ای شاعرانه معنا کنم ...
آری ای پرنده کوچک قلبم
، در کنار تو بودن و در رويای تو بودن برای من زيباست...


همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...
به جز مداد سفيد...
هيچ کسي به او کار نمي داد...
همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...
يک شب که مداد رنگي ها توي سياهي کاغذ گم شده بودند...
مداد سفيد تا صبح کار کرد...
ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...
صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد


.: Weblog Themes By Pichak :.